المحقق السبزواري
705
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
من گفت : خ چه شود اگر يك لحظه به بام برآيى و بر فلان منظر بنشينى ؟ خ او را گفتم : خ اين عمل بچه وصله ايشان مىنيشيند . خ گفت : خ از آنجا به زير نيايى ، مگر آنكه خليفهء روى زمين باشى . خ من در دل خود آن را بر استهزاء حمل كرده ، جهت تسلّىخاطر او بدانجا رفتم و سفهاى آن جماعت ، بنياد سفاهت كرده كار به جايى رسيد كه چندبار اراده كردم كه به زير آمده ، در ميان ايشان روم ، شايد كه آزرم و حيا نموده ، ترك فساد نمايند . ديگر ، خود را از آن بازداشتم ، امّا فضل اصلا ملتفت نگشته در اصطرلابى كه در آفتاب داشته بود مىنگريست . رجّالهء « 1 » لشكر قدم از جادهء ادب بيرون نهاده ، خواستند كه در خانه آتش زنند . من از غايت سراسيمگى ارادهء زيرزمين كرده ، در باطن بر انكار فضل اصرار داشتم . فضل مرا سوگند داد كه ، ساعتى ديگر صبر كن . گفت : « و اللّه كه فرود نيايى ، مگر به خلافت . خ و بعد از ساعتى فضل گفت : خ هيچ جمّازهسوارى در صحرا مىبينى كه به تعجيل مىرانده باشد ؟ خ من به غلامان گفتم كه ، بنگريد كه اين نوع كسى به نظر شما در مىآيد ؟ يكى گفت : خ سياهى مىنمايد ، امّا حقيقت معلوم نيست كه چه چيز است . خ القصّه ، آن جمّازه سوار نزديك رسيده ، بعضى از لشكريان به استقبال او رفتند و او را در ميان گرفته خبرى مىپرسيدند . به يك بار صداى مژده و مشتلق از هرگوشه برآمده ، و آن سوار قاصدى بود كه طاهر ذو اليمينين پسر على بن عيسى را مصحوب او فرستاده بود . معارف لشكر كه آن خبر شنيدند ، همه به قدم اعتذار پيش آمده زبان ، [ به ] « 2 » تهنيت خلافت گشادند و من از آنجا با خاطرى [ 181 آ ] به زير آمدم . » حكايت از تاريخ طبرى و تاريخ ابن مسكويه منقول است كه مأمون با فضل بن سهل در امر محمّد امين استشاره نمود . فضل كه در علم نجوم بغايت ماهر بود و از روى نجوم مىدانست كه غلبه مأمون را خواهد بود و عاقبت كار از اوست ، اين را به مأمون اعلام نمود و مأمون به محاربهء امين دل نهاد « 3 » .
--> ( 1 ) . فرومايگان . ( 2 ) . اضافه از مر است . ( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 50 .